تبليغاتX
انسانیت - حرم...




















انسانیت

سلام.

شرح صحنه1:من خیلی تند در پی یافتن راهی برای عبور از میان شلوغی ها بودم.صدای زنی میاد که میگه "خانم ها لوازم آرایش ممنوع است حتی بردن یه مداد چشم که میدونم همه خانم ها دارین برین تحویل بدین"من متعجب از شنیدن قانون هایی که هر روز به تعدادش اضافه میشه رد شدم با عجله...

شرح صحنه 2:تند در حال پایین رفتن از پله های جایی که مرده ها دفن هستن.اوه چه قدر زیاد شدن؟خدایا !به تاریخ تولد ها نگاه میکنم مثل این پیرزن ها که منتظرن ببینن نوبت اونا کی میشه .میبینم به طرز فاحشی سن ها کم شده.متولدین زیادی در اوج جوانی مرده بودن.ای خدا.چه دنیای بی رحمی.اونا شاید مثل خیلی ها هنوز کلی آرزو داشتن که شاید به هیچ کدوم نرسیدن شایدم رسیدن..

شرح صحنه 3:من با یافتن قبر مورد نظرم به فضا نگاهی میکنم و میبینم آدم هایی که تازه عزیزی رو از دست دادن.دنیا همینه.همه یه روز میایم یه روزم میریم.نمیدونم کجا اصلا نمیدونم چی میشه اما خوب شاید جذابیتش به همین باشه.اما جایی که من نشستم خیلی خلوته!!!نمیدونم شاید فراموش میکنیم شاید وقت نداریم شایدم اصلا بگیم چرا باید بریم سر قبر یکی که سالها پیش مرده.من اما نه !!دوست دارم واسه خودم این کارو انجام بدن پس من هم تا بتونم انجام میدم.دارم به این میرسم که در قدیم مردم چه اعتقادای عجیبی داشتن.مثلا یادمه که میرفتن با سنگ ریزه پنجره میکشیدن تا مرده بتونه ببینه!!!!!راست دروغش بمونه نمیخوام مسخره کنم خدای نکرده اما میگم دنیا عوض شده کلی.

شرح صحنه4:من در راه ضریح .تند راه میرم.تا زود برسم.یادمه کوچک تر که بودم خودم رو برای رفتن به نزدیک ضریح میکشتم!!!اما حالا کلی تغییر کردم.همون طور که واستادم خانم نسبتا جوانی میگه"صف نمیره جلو؟"میگم من نمیخوام برم جلو!!! و اون با تعجب زیاد نگام میکنه.کیسه ای پر از لباس رو نشونم میده و میگه "من با کاروان اومدم باید زود برگردم.میخوام این لباس ها رو بزنم به ضریح" وقتی میفهمه من مجاورم میگه هروقت اومدی منو دعا کن .میگم اسمتون؟میگه رضوان!!!گفتم چشم اگه قابل باشم حتما!!!

زن میره جلو.هل میدن.روسری هاشون در میاد خیس عرق شدن.نفس نفس میزنن و چادر به کمر به کار هل دادن مردم بیچاره ادامه میدن.

من اما تو حال خودم مادری رو دیدم که بچش رو سرش میره جلو.بچه حال نداره شاید مریضه.

یاد مریضا می افتم.خدایا آخه گناه دارن چرا؟اونا هنوز بچن هیچی از این دنیا و پستی و بلندیاش ندیدن.چرا؟همه غم هام یادم میره و میرم تو فکر...بچه ها واقعا گناهی ندارن!!!

شرح صحنه5:من در فضای بیرون آماده برای نماز جماعت مغرب.اوه چه عالمه آدم هستن.وقتی حس میکنم که یه چیز مشترک تو همه اینا هست خوشم میاد اما کاش عمیق تر بود.معتقد بودن خوبه!همه با هم خم میشن همه با هم سجده .حس خوبی دست میده.پروانه های زیادی دارن پرواز میکنن.یکی دوتا رو کیفم نشستن یکی میخواد بره لای چادرم یکی تو چشمم...

با کناریم دوست شدم.از کاشمر اومده بود برای کار.فک کن.اگه بگم چقدر میگرفت بهم میخندی اما واقعیه.واسه هر تیکه که میدوخت تو تولیدی 24 تا یک تومانی بهش میدادن.وای خدا!!!!!!!!!!!!!!!آدم از خودش بدش میاد یکی واسه سیر کردن شکم چه کارا میکنه و من راحت شب بخوابم با شکم سیر.....

شرح صحنه6:هوا تاریکه و من با عجله بیرون میرم از فضای اعتقادات قوی مردم.از جایی که مردم حاجت میگیرن و من خودم هم!!!از جایی که پره از انرژی مثبت.از جایی که مردم آرزوشونه دستشون برسه به ضریح.از جایی که بعضی ها هنوزم آدم نشدن!!!!(محلی که نوشته شده آب سرد برای خوردن لطفا وضو نگیرید و من زنی را میبینم که داره وضو میگیره!!!!!!!)میام بیرون و سوار بر اتوبوس در فکر

حس خوبی بود چرا بیشتر نمیام.گاهی شاید حرف زدن با یه سنگ بهتر از هم صحبتی  یاوه گویان  باشه که چیزی جز غیبت و دروغ نصیبت نمیشه!!!!!!

نوشته شده در 88/03/07ساعت توسط فرزانه| |


Design By : Night Skin