تبليغاتX
انسانیت




















انسانیت

سلام .موضوعات مهمی هستن که باید حتما گفته بشن.یعنی چون اسم وبلاگ هست "انسانیت" فکر میکنم باید گفته بشه که چه موضوعات مهمی از بین رفتن این روزا.نه به اون خوشحالی های روز های گذشته نه به این خشونت ها.انسانیت مرده آره.وقتی راحت از آدم سو استفاده میکنن آدم دوست داره خودشو بکشه.کسایی که خودشون دم از دین میزنن این جوری راحت راحت حق مردم رو میخورن.با چه رویی؟خدایا دلم میسوزه برای جوون هایی که تو این روزا راحت زدنشون و کشتنشون.چرا چون اعتراض دارن؟رسمشه اینه بله.کسایی که راحت مثل آب خوردن دروغ میگن اینم بعید نمیاد ازشون.واقعا این چه مملکتیه ما داریم توش زندگی میکنیم؟اینم شد جامعه.دروغ تا کی؟فریب تا کجا؟از کی تا حالا اگه کسی اعتراض داره اسمش میشه "اراذل و اوباش"؟کجای دین ما گفته به مردم دروغ بگین؟کجای قران اومده حق مردم رو بخورین یه آبم روش؟یکی برا من توضیح بده این چه وضعیه؟در کل از دید من که تمام اعتمادم رو از دست دادم.و دیگه نخواهم گذاشت مهری تو شناسنامم بخوره .هیچ وقت گول این حکومت پر از نیرنگ و ریا رو نمیخورم............

نوشته شده در 88/03/30ساعت توسط فرزانه| |

خوب بحثه انتخابات همه جا داغه.هرکی وبلاگ داشته یه چیزی در این مورد نوشته.هرکیم نداشته زودی رفته یه وبلاگ ساخته تا از قافله عقب نمونه.اما از فضای شهر بگم که نمیدونین چه خبره؟اون قدر این فعالیت ها شدت گرفته که حتی منجر به بسته شدن بعضی از خیابون های اصلی شده بود....

هر جا میری ستاد های کاندیدا محترم شلوغه.مشغول فعالیت هستن.هرکدوم در پی راهی برای اینکه کاندیدای مورد نظرشون رو خوبتر جلوه بدن تا رای بیاره.حالا جدای از این تبلیغات داریم میبینیم برنامه های تلویزیون رو که به نام مناظره داره پخش میشه هر شب.این فکر در کل برنامه خوبی بوده به نظر من.میشه بهتر قضاوت کرد.اما تمام حرف من اینه:

داشتن قدرت یا نجات کشور به چه قیمتی؟چرا همیشه یه سری چیزا رو فراموش میکنیم؟چرا اخلاق رو زیر پا میذاریم؟چرا قانون رو میشکنیم و به این کارمون افتخار میکنیم؟چرا باید این قدر درگیری ها شدت بگیره بین طرفداران که بزن تو سرو کله هم و راحت بزنن و بکشن؟به چه قیمتی؟مگه ما همه ایرانی نیستیم؟مگه ما همه کنار هم زندگی نمیکنیم؟چرا باید این جوری راحت به هم تهمت بزنیم؟راحت دروغ بگیم ؟

اصلا نمیدونم گاهی اخلاق انسانیت و مرام و شخصیت کجا رفته؟همه خودشون رو خوب میدونن و دیگری رو بد.و همیشه این ماییم که به خاطر تعصبات الکی همه چیو به خطر میندازیم و راحت چون یکی هم خط ما نیست میکشیم و .....انگار نه انگار که قبل از همه اینا ما آدم هستیم و حق انتخاب و زندگی.همیشه تو هر جامعه ای هم مخالف هست هم موافق.منتها باید کارامون عقلانی باشه نه از روی احساس و تعصب بیجا...
در پایان شعر مشهور خواننده عزیز حمیرا:

ای مهتاب عشق بتاب

ای باران عشق ببار

ای خورشید محبت بسوزان

بنیاد جنگ و کینه ها را

آی آدم ها بیاید بشویید گردو غبار سینه ها را

این همه حرص و طمع برای چیست؟

آخه این دنیا مگه سرای کیست؟

شاهان همه رفتند کاخ ها به جا ماند

شاه و گدا مردند دنیا به جا ماند

چه کسی با خود برده ذره ای از مال دنیا را

چه کسی پیمان بسته که ببینه صبح فردا را

وقتی آدم یه روزی فنا میشه

میمیره روح از بدن جدا میشه

پس دیگه جنگ و جدال واسه چیه؟

اونی که مونده تو این دنیا کیه؟

انسان چنان وقتی که به قدرتی میرسه

خودشو گم میکنه این همه ظلم میکنه

این عمر کوتاه ما تموم میشه یه روزی

طعمه خاک میشویم نیست و هلاک میشویم....

در پایان چرا همه چیو میبریم زیر سوال؟چرا ؟ارزش و کرامت انسانی کجا رفته؟

نوشته شده در 88/03/16ساعت توسط فرزانه| |

سلام.

همیشه همه فکر میکنیم این شروع زندگیه که مهمه.در آرزوشیم.تو آروزی خیلی چیزا.چیزایی که نداشتیم و دوست داریم داشته باشیم.و من دارم به این میرسم که دیگه شروع ها فقط مهم نیستن پس پایان چی؟چرا کسی حرف از پایان نمیزنه؟فقط شروع مهم نیست.هیچ وقت به پایان فکر نمیکنیم.چرا؟شاید چون مهم نبوده!!!اما مهمه شاید حتی از شروع مهم تر.البته باید یه چیزی شروع بشه تا پایانی داشته باشه.این شروع و پایان میتونه تو خیلی چیزا باشه.شروع زندگی جدید-شروع فکرای جدید-شروع تصمیمات نو-شروع رابطه ها-شروع روزای تازه-شروع هر چیزی....

اما پایان چی؟تا حالا به این مورد توجه نداشتم.پایان همیشه غم انگیز بوده.همیشه تلخه.به ویژه تو رابطه ها.رابطه های بین آدم های جدید.هیچ وقت خوشم نیومده....

اما هر آغازی یه پایانی داره.پایان شروع زندگیه چیه؟آغاز و شروع سخته و شیرین .اما پایان چی؟به نظرم شروعی خوبه که پایان خوبی هم داشته باشه.کاش برای همه این جوری باشه.همه کسایی که شروع کردن و وسط راه تا پایان هنوز مونده.

من امید وارم فقط شروع نکنیم بلکه برای پایان خوب داشتن هر چیزی هم تلاش کنیم.فرصتها همیشه باقی نیستن و جمله کلیشه ای "گاهی زود دیر میشه"حقیقت پیدا میکنه.

نوشته شده در 88/03/14ساعت توسط فرزانه| |

سلام.

شرح صحنه1:من خیلی تند در پی یافتن راهی برای عبور از میان شلوغی ها بودم.صدای زنی میاد که میگه "خانم ها لوازم آرایش ممنوع است حتی بردن یه مداد چشم که میدونم همه خانم ها دارین برین تحویل بدین"من متعجب از شنیدن قانون هایی که هر روز به تعدادش اضافه میشه رد شدم با عجله...

شرح صحنه 2:تند در حال پایین رفتن از پله های جایی که مرده ها دفن هستن.اوه چه قدر زیاد شدن؟خدایا !به تاریخ تولد ها نگاه میکنم مثل این پیرزن ها که منتظرن ببینن نوبت اونا کی میشه .میبینم به طرز فاحشی سن ها کم شده.متولدین زیادی در اوج جوانی مرده بودن.ای خدا.چه دنیای بی رحمی.اونا شاید مثل خیلی ها هنوز کلی آرزو داشتن که شاید به هیچ کدوم نرسیدن شایدم رسیدن..

شرح صحنه 3:من با یافتن قبر مورد نظرم به فضا نگاهی میکنم و میبینم آدم هایی که تازه عزیزی رو از دست دادن.دنیا همینه.همه یه روز میایم یه روزم میریم.نمیدونم کجا اصلا نمیدونم چی میشه اما خوب شاید جذابیتش به همین باشه.اما جایی که من نشستم خیلی خلوته!!!نمیدونم شاید فراموش میکنیم شاید وقت نداریم شایدم اصلا بگیم چرا باید بریم سر قبر یکی که سالها پیش مرده.من اما نه !!دوست دارم واسه خودم این کارو انجام بدن پس من هم تا بتونم انجام میدم.دارم به این میرسم که در قدیم مردم چه اعتقادای عجیبی داشتن.مثلا یادمه که میرفتن با سنگ ریزه پنجره میکشیدن تا مرده بتونه ببینه!!!!!راست دروغش بمونه نمیخوام مسخره کنم خدای نکرده اما میگم دنیا عوض شده کلی.

شرح صحنه4:من در راه ضریح .تند راه میرم.تا زود برسم.یادمه کوچک تر که بودم خودم رو برای رفتن به نزدیک ضریح میکشتم!!!اما حالا کلی تغییر کردم.همون طور که واستادم خانم نسبتا جوانی میگه"صف نمیره جلو؟"میگم من نمیخوام برم جلو!!! و اون با تعجب زیاد نگام میکنه.کیسه ای پر از لباس رو نشونم میده و میگه "من با کاروان اومدم باید زود برگردم.میخوام این لباس ها رو بزنم به ضریح" وقتی میفهمه من مجاورم میگه هروقت اومدی منو دعا کن .میگم اسمتون؟میگه رضوان!!!گفتم چشم اگه قابل باشم حتما!!!

زن میره جلو.هل میدن.روسری هاشون در میاد خیس عرق شدن.نفس نفس میزنن و چادر به کمر به کار هل دادن مردم بیچاره ادامه میدن.

من اما تو حال خودم مادری رو دیدم که بچش رو سرش میره جلو.بچه حال نداره شاید مریضه.

یاد مریضا می افتم.خدایا آخه گناه دارن چرا؟اونا هنوز بچن هیچی از این دنیا و پستی و بلندیاش ندیدن.چرا؟همه غم هام یادم میره و میرم تو فکر...بچه ها واقعا گناهی ندارن!!!

شرح صحنه5:من در فضای بیرون آماده برای نماز جماعت مغرب.اوه چه عالمه آدم هستن.وقتی حس میکنم که یه چیز مشترک تو همه اینا هست خوشم میاد اما کاش عمیق تر بود.معتقد بودن خوبه!همه با هم خم میشن همه با هم سجده .حس خوبی دست میده.پروانه های زیادی دارن پرواز میکنن.یکی دوتا رو کیفم نشستن یکی میخواد بره لای چادرم یکی تو چشمم...

با کناریم دوست شدم.از کاشمر اومده بود برای کار.فک کن.اگه بگم چقدر میگرفت بهم میخندی اما واقعیه.واسه هر تیکه که میدوخت تو تولیدی 24 تا یک تومانی بهش میدادن.وای خدا!!!!!!!!!!!!!!!آدم از خودش بدش میاد یکی واسه سیر کردن شکم چه کارا میکنه و من راحت شب بخوابم با شکم سیر.....

شرح صحنه6:هوا تاریکه و من با عجله بیرون میرم از فضای اعتقادات قوی مردم.از جایی که مردم حاجت میگیرن و من خودم هم!!!از جایی که پره از انرژی مثبت.از جایی که مردم آرزوشونه دستشون برسه به ضریح.از جایی که بعضی ها هنوزم آدم نشدن!!!!(محلی که نوشته شده آب سرد برای خوردن لطفا وضو نگیرید و من زنی را میبینم که داره وضو میگیره!!!!!!!)میام بیرون و سوار بر اتوبوس در فکر

حس خوبی بود چرا بیشتر نمیام.گاهی شاید حرف زدن با یه سنگ بهتر از هم صحبتی  یاوه گویان  باشه که چیزی جز غیبت و دروغ نصیبت نمیشه!!!!!!

نوشته شده در 88/03/07ساعت توسط فرزانه| |


Design By : Night Skin