تبليغاتX
انسانیت




















انسانیت

با سلام به همه:

مرثی از احساس همدردی همه (یه توصیه به اونایی که گواهی نامه رانندگی ندارن)(آموزشگاه جنیدی واقع در خیابان ابن سینا نرین خیلی بده ومدیریت خوبی نداره)اینو خواهرانه گفتم چون بلایی سرم آوردن که نگو و نپرس.دوست داشتین گوش کنین دوستم نداشتین نکنین!

 

یه متن انگلیسی خوندم به نظرم خیلی جالب بود گفتم واستون تر جمه اش را اینجا بنویسم اگه دوست داشتین نظرتون رو بگین؟

فکر کنین دارین با ماشین با سرعت در یه روزبارانی و سرد رانندگی میکنین.میرسین به یه ایستگاه اتوبوس که 3 نفر اونجا نشستن.

1)پیرزنی که از شدت پیری داره میمیره.

2)دوست قدیمیتون که یه بار جون شما رو نجات داده.

3)فرد ایده الی که سال هاست به دنبالش میگردین تا یه زندگی جدید را باهاش شروع کنین.

 

اما ماشین شما فقط جای 1 نفر روداره.شما کدوم رو انتخاب میکنین؟لطفا قبل از پاسخ دادن خوب فکر کنین.پیرزن یا دوست قدیمی یا همسر آینده تون؟

 

 

شاید شما گزینه اول رو انتخاب کنین؟شاید دومی شایدم سومی

 

اما اگه بدونین ؟

این سوال تو امتحان استخدامی داده شده و تنها یه نفر برنده شده .

میدونین چه جوابی داده؟

اون خیلی زیرکانه گفته من کلید ماشین رو میدم به دوست قدیمی میگم اون پیرزن رو به مقصد برسونه و خودم در ایستگاه با فرد ایده ال میمونم تا اتوبوس بیاد!

 

 

با حال بود مگه نه؟برا من که خیلی جالب بود

نوشته شده در 86/05/28ساعت توسط فرزانه| |

سلام به همه

این قدر دلم پره که نمیدونم چیکار کنم؟پول حروم خوردن به خدا از گلو تون پایین نمیره.باور کنین خدا از حق الناس نمیگذره؟

نمیدونم تا حالا موقعیتی براتون پیش اومده که نه راه پس دارین نه راه پیش؟وای که از این موقعیت ها متنفرم.اما چه میشه کرد؟مردم این دوره راحت پول حروم میخورن یه آب هم روش.

من که حرفم به جایی نمیرسه اما امیدوارم خدا حق منو ازشون بگیره.

خدایا چرا این قدر انسانیت گم شده؟چرا مردم دیگه آدم (آدم به معنای واقعی نیستن)

خدایا خودت کمک کن درست فکر کنیم واینقدر راحت حق دیگران رو نخوریم.

نوشته شده در 86/05/22ساعت توسط فرزانه| |

سلام به همه دوستان خوبم:

موضوعی که این دفعه بهش فکر میکردم از این قرار است(یک کم که نه ولی زیاد غم انگیزه):

نمیدونم تا چه حد از علوم پزشکی میدونین اما واستون میگم.همه شما حتما تا حالا حتما اسم مرگ مغزی به گوشتون خورده.و اگه بدونین تو این وضعیت مغز از کار میفته و فقط قلب کار میکنه.این بیماران به هیچ وجه نمیتونن با محیط اطرافشون ارتباط برقرار کنن یعنی یه جورایی میرن تو کما.اما این افراد مرده نیستن.به عبارتی زنده هستن و از حقوق کامل شهروندی باید برخوردار باشن.فقط صرفا نمیتونن با اطراف ارتباط کلامی داشته باشن و حتی شاید گاهی بدون هیچ واکنشی صحبتهای اطرافیانشون رو بشنون.

حالا موضوع اینجاست که نگهداری از این افراد هزینه زیادی میبره و گاهی ممکنه این دوره حتی بیش از 10 سال باشه و در پایان تازه این فرد بمیره.یعنی با این هزینه زیاد ممکن است فرد حتی در پایان زنده هم نباشه.از طرف دیگه اینا فرد زنده طلقی شده و از حقوق یه انسان زنده برخوردارن.تو خارج از کشور هزینه این گونه بیماران رو دولت میده چون معتقدن افراد مذکورتا در این موقعیت هستن باید از حق انسان زنده برخوردار باشن.اما تو این جا نه تنها هزینه نیمدن بلکه میگن "مریضتون رو بردارین ببرین .دیگه امیدی نیست.میمیره.خرجشم زیاد میشه.تازه شاید آخرش بمیره"

شما بگین؟این یه نوع آدم کشی نیست؟ما مسلمانیم؟این چه نوعشه؟نه واقعا این چه نوع رفتاریه که ما داریم؟

نمیدونم شاید من اشتباه میکنم.اما اینو میدونم که آدمیکه حق زندگی داره صرف اینکه نمیتونه با اطرافیان رابطه داشته باشه به راحتی این حقو ازش بگیرن.کی به ما اجازه داده؟

تازه جدیدا هم یه حکم از مراجع تقلید گرفتن که به این کار جنبه قانونی و عرفی و دینی بدن؟

باور کنین خدا اون دنیا شما رو به خاطر اینکار نمی بخشه.اینکه شما راحت زندگی یکی رو ازش بگیرین.

 

بازم میگم اگه برین جای طرف مقابل بهتر درک میکنین؟اگه اون شخص یکی از عزیزان شما باشه حاضر نیستین واسش همه کاری بکنین تا خوب بشه.تازه اگرم نشه شما سعی خودتون رو کردین .لااقل از این جهت عذاب وجدان نمیگیرین.

 

نوشته شده در 86/05/18ساعت توسط فرزانه| |

سلام به همه دوستان
این مطالب رو از کتاب نیچه و گزین گونه هایش خوندم:
1)هر رخداد هدفداری را میتوان در یک هدف یعنی افزایش قدرت خلاصه کرد.
2)بهترین روش برای نیک آغازیدن یک روز این است :به هنگام بیدار شدن  بیندییشیم که امروز چگونه میتوانیم دست کم یک نفر را شاد کنیم.
3)حقیقت به هیچ روی قدرت نیست.بل بیشتر باید قدرت را به سوی خود کشد/فرا اموختن.آدمی نباید تنها در پی فرا اموختن نیک خواهی ها باشد.
4)از یاد میبریم./هرچه بیشتر فراز رویم در نگاه آنانی که پرواز کردن نمیتوانند خردتر مینماییم.
5)اندیشمند/او اندیشمند است یعنی اینکه میداند چگونه چیزها را ساده تر از انچه هستند بینگارد.
6)مرزهای حس شنوایی ما/آدمی تنها پرسش هایی را میشنود که در مقام یافتن پاسخ برای انها باشد.
و از همه مهم تر و جالب تر واسه من اینه که
آنچه ما میکنیم /آنچه ما میکنیم هرگز فهمیده نمیشود بلکه همواره یا آفرینش میگویند یا از آن خرده میگیرند.

 

جالبه.اینو نیچه فیلسوف هم تو اون زمان بهش رسیده.خیلی باحاله.آخه واقعا هم چیزی جز این نیست.هست؟هیچکی واقعا نمیدونه کاری که میکنیم خوبه یا نه؟

نوشته شده در 86/05/14ساعت توسط فرزانه| |

سلام به دوستان خوبم

ای بابا راجع به هرموضوعی فکر کردم دیدم اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه.اما امروز عمیقا به این مساله رسیدم که پیر شدن واقعا درمان نداره.راستی باید چیکار کنیم؟من از این مساله خیلی رنج میبرم.چه راه حلی داره؟چیکار باید بکنیم؟

امروز جدا میدیدم صحنه ای رو که بچه ها استاد پیر رو مسخره میکردن.البته به طور پنهانی در غیر این صورت اخراج میشدن.درسته که شاید دیگه مغزشون از کار بیفته.درسته که حوصله ندارن.درسته که نمیتونن کارای جوون ها رو تحمل کنن اما

فکر نمیکنم درست باشه که اونا رو مسخره کنیم.آخه بی انصاف ها برین جای طرف.اگه شما اون ادم پیر بودین اونوقت چی میشد؟دوست داشتین پچ پچ مسخره کردنهای بچه ها رو بشنوین؟

خواهش میکنم آدمها رو درک کنیم.اونا بر حسب موقعیت هاشون گاهی مجبورا حرفی بزنن یا کاری بکنن که مورد پسند ما نیست اما

همیشه باید احترام گذاشت

چیزی که امروزه متاسفانه نه تنها در روابط والدین و فرزندان دیده نمیشه چه برسه به استاد یا پدر بزرگ و ......

اما کی میره این همه راه رو.هیچکی گوش نمیده.نمیدونم چرا با اینکه متعلق به نسل جوان هستم تو خیلی موارد مثل اونا فکر نمی کنم.

معلوم نیست دنیا داره میره که به کجا برسه؟خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه.

نوشته شده در 86/05/09ساعت توسط فرزانه| |

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت میافتاد

به سراپای تو لب موسودم

کاش چوننای شبان میخواندم

به نوای دل دیوانه تو

خفته بر هودج مواج نسیم

میگذشتم ز در خانه تو

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پده لرزان حریر

رنگ چشمان تو را میدیدم

کاش در بزم فروزنده تو

خندا جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود

سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به دلم میلغزید

گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا میکرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ولوله بر پا می کرد

کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا می دیدی

 

 

نوشته شده در 86/05/06ساعت توسط فرزانه| |


Design By : Night Skin