تبليغاتX
انسانیت(تسلیت به خانواده های داغدار)


انسانیت(تسلیت به خانواده های داغدار)

متاسفام از صمیم قلب

لحظه ی خدافظی

به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد

دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گقتی به من غصه نخور میرم و بر میگردم

همسفر پرستو ها میشم و بر میگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میگیرم و بر میگردم

عزیز رفته سفر کی برمی گردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی؟

رفتی و رفت از چشمام نور دو دیده

ز حالم بی خبر کی بر میگردی؟

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره امیدم رو هنوز به روم نبستم

پرستو های عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

پ ن:یاد و خاطره دختر و پسرایی که کشته شدن گرامی باد.روحشان شاد.(امید وارم هیچ وقت هیچ کس این روزا رو فراموش نکنه)تسلیت به خانواده های داغدار(از طرف یه عضو کوچک که واقعااز صمیم قلب متاسفه)

 

امیدوارم کسی باشه تا جواب خون این جوون ها رو بده البته وقتی شخص اول مملکت بیا د این جوری بگه یعنی همینه از این بهتر نمیشه ......از یه طرف راه قانونی داره از طرفی کاملا انتخابات درسته و هیچ اشتباهی صورت نگرفته .(اینم از توجیهات ایناس )بله بذار وبلاگ من رو ببندن .مهم نیست .من میخوام حرف خودم رو زده باشم.متاسفم که این جام.تو این کشور کنونی.متاسفام که راحت زدن و کشتن و خون جوون های بی گناه رو ریختن و خم به ابرو نیاوردن و حتی دروغ هم گفتن و من با این ماجرا ها فهمیدم که همه دینداری ما سو استفاده هست و نه چیزی بیشتر چون خوداونا ها اگه دینی داشتین این کارو نمی کردن و امید وارم بودم که اوضاع بهتر میشد اما با این وضعیت فکر نکنم راه به جایی ببریم متاسفانه .قدرت همیشه فساد میاره و سیاست از اون بدتر.منم شاید اگه در راس قدرت بودم برای نگه داشتنش شاید دست به زور میزدم و خون آدم های بی گناه رو میریختم در اون صورت از خدا میخواستم هیچ وقت هیچ قدرتی بهم نده.نمیدونم با وجدان چیکار میکنن؟اصلا وجدانی دارن؟این همه دروغ.این همه کشتار.خدایا اینا میتونن راحت بخوابن؟اصلا چهره جوون هایی که کشتن نمیاد جلو چشماشون؟نمیدونم شاید نمیاد .حتما داشتن قدرت اون قدر شیرینه که به اینا می ارزه؟حکومت قبلی وقتی دید مردم نمیخوانش رفت!!!از جون جوون های ما چی میخواین؟جامعه و کل ایران به گند زده شده بازم بس نیست؟نمیدونم تا کی ادامه داره؟خدا ازتون نگذره.......

نوشته شده در 88/04/04ساعت توسط فرزانه| |

سلام .موضوعات مهمی هستن که باید حتما گفته بشن.یعنی چون اسم وبلاگ هست "انسانیت" فکر میکنم باید گفته بشه که چه موضوعات مهمی از بین رفتن این روزا.نه به اون خوشحالی های روز های گذشته نه به این خشونت ها.انسانیت مرده آره.وقتی راحت از آدم سو استفاده میکنن آدم دوست داره خودشو بکشه.کسایی که خودشون دم از دین میزنن این جوری راحت راحت حق مردم رو میخورن.با چه رویی؟خدایا دلم میسوزه برای جوون هایی که تو این روزا راحت زدنشون و کشتنشون.چرا چون اعتراض دارن؟رسمشه اینه بله.کسایی که راحت مثل آب خوردن دروغ میگن اینم بعید نمیاد ازشون.واقعا این چه مملکتیه ما داریم توش زندگی میکنیم؟اینم شد جامعه.دروغ تا کی؟فریب تا کجا؟از کی تا حالا اگه کسی اعتراض داره اسمش میشه "اراذل و اوباش"؟کجای دین ما گفته به مردم دروغ بگین؟کجای قران اومده حق مردم رو بخورین یه آبم روش؟یکی برا من توضیح بده این چه وضعیه؟در کل از دید من که تمام اعتمادم رو از دست دادم.و دیگه نخواهم گذاشت مهری تو شناسنامم بخوره .هیچ وقت گول این حکومت پر از نیرنگ و ریا رو نمیخورم............

نوشته شده در 88/03/30ساعت توسط فرزانه| |

خوب بحثه انتخابات همه جا داغه.هرکی وبلاگ داشته یه چیزی در این مورد نوشته.هرکیم نداشته زودی رفته یه وبلاگ ساخته تا از قافله عقب نمونه.اما از فضای شهر بگم که نمیدونین چه خبره؟اون قدر این فعالیت ها شدت گرفته که حتی منجر به بسته شدن بعضی از خیابون های اصلی شده بود....

هر جا میری ستاد های کاندیدا محترم شلوغه.مشغول فعالیت هستن.هرکدوم در پی راهی برای اینکه کاندیدای مورد نظرشون رو خوبتر جلوه بدن تا رای بیاره.حالا جدای از این تبلیغات داریم میبینیم برنامه های تلویزیون رو که به نام مناظره داره پخش میشه هر شب.این فکر در کل برنامه خوبی بوده به نظر من.میشه بهتر قضاوت کرد.اما تمام حرف من اینه:

داشتن قدرت یا نجات کشور به چه قیمتی؟چرا همیشه یه سری چیزا رو فراموش میکنیم؟چرا اخلاق رو زیر پا میذاریم؟چرا قانون رو میشکنیم و به این کارمون افتخار میکنیم؟چرا باید این قدر درگیری ها شدت بگیره بین طرفداران که بزن تو سرو کله هم و راحت بزنن و بکشن؟به چه قیمتی؟مگه ما همه ایرانی نیستیم؟مگه ما همه کنار هم زندگی نمیکنیم؟چرا باید این جوری راحت به هم تهمت بزنیم؟راحت دروغ بگیم ؟

اصلا نمیدونم گاهی اخلاق انسانیت و مرام و شخصیت کجا رفته؟همه خودشون رو خوب میدونن و دیگری رو بد.و همیشه این ماییم که به خاطر تعصبات الکی همه چیو به خطر میندازیم و راحت چون یکی هم خط ما نیست میکشیم و .....انگار نه انگار که قبل از همه اینا ما آدم هستیم و حق انتخاب و زندگی.همیشه تو هر جامعه ای هم مخالف هست هم موافق.منتها باید کارامون عقلانی باشه نه از روی احساس و تعصب بیجا...
در پایان شعر مشهور خواننده عزیز حمیرا:

ای مهتاب عشق بتاب

ای باران عشق ببار

ای خورشید محبت بسوزان

بنیاد جنگ و کینه ها را

آی آدم ها بیاید بشویید گردو غبار سینه ها را

این همه حرص و طمع برای چیست؟

آخه این دنیا مگه سرای کیست؟

شاهان همه رفتند کاخ ها به جا ماند

شاه و گدا مردند دنیا به جا ماند

چه کسی با خود برده ذره ای از مال دنیا را

چه کسی پیمان بسته که ببینه صبح فردا را

وقتی آدم یه روزی فنا میشه

میمیره روح از بدن جدا میشه

پس دیگه جنگ و جدال واسه چیه؟

اونی که مونده تو این دنیا کیه؟

انسان چنان وقتی که به قدرتی میرسه

خودشو گم میکنه این همه ظلم میکنه

این عمر کوتاه ما تموم میشه یه روزی

طعمه خاک میشویم نیست و هلاک میشویم....

در پایان چرا همه چیو میبریم زیر سوال؟چرا ؟ارزش و کرامت انسانی کجا رفته؟

نوشته شده در 88/03/16ساعت توسط فرزانه| |

سلام.

همیشه همه فکر میکنیم این شروع زندگیه که مهمه.در آرزوشیم.تو آروزی خیلی چیزا.چیزایی که نداشتیم و دوست داریم داشته باشیم.و من دارم به این میرسم که دیگه شروع ها فقط مهم نیستن پس پایان چی؟چرا کسی حرف از پایان نمیزنه؟فقط شروع مهم نیست.هیچ وقت به پایان فکر نمیکنیم.چرا؟شاید چون مهم نبوده!!!اما مهمه شاید حتی از شروع مهم تر.البته باید یه چیزی شروع بشه تا پایانی داشته باشه.این شروع و پایان میتونه تو خیلی چیزا باشه.شروع زندگی جدید-شروع فکرای جدید-شروع تصمیمات نو-شروع رابطه ها-شروع روزای تازه-شروع هر چیزی....

اما پایان چی؟تا حالا به این مورد توجه نداشتم.پایان همیشه غم انگیز بوده.همیشه تلخه.به ویژه تو رابطه ها.رابطه های بین آدم های جدید.هیچ وقت خوشم نیومده....

اما هر آغازی یه پایانی داره.پایان شروع زندگیه چیه؟آغاز و شروع سخته و شیرین .اما پایان چی؟به نظرم شروعی خوبه که پایان خوبی هم داشته باشه.کاش برای همه این جوری باشه.همه کسایی که شروع کردن و وسط راه تا پایان هنوز مونده.

من امید وارم فقط شروع نکنیم بلکه برای پایان خوب داشتن هر چیزی هم تلاش کنیم.فرصتها همیشه باقی نیستن و جمله کلیشه ای "گاهی زود دیر میشه"حقیقت پیدا میکنه.

نوشته شده در 88/03/14ساعت توسط فرزانه| |

سلام.

شرح صحنه1:من خیلی تند در پی یافتن راهی برای عبور از میان شلوغی ها بودم.صدای زنی میاد که میگه "خانم ها لوازم آرایش ممنوع است حتی بردن یه مداد چشم که میدونم همه خانم ها دارین برین تحویل بدین"من متعجب از شنیدن قانون هایی که هر روز به تعدادش اضافه میشه رد شدم با عجله...

شرح صحنه 2:تند در حال پایین رفتن از پله های جایی که مرده ها دفن هستن.اوه چه قدر زیاد شدن؟خدایا !به تاریخ تولد ها نگاه میکنم مثل این پیرزن ها که منتظرن ببینن نوبت اونا کی میشه .میبینم به طرز فاحشی سن ها کم شده.متولدین زیادی در اوج جوانی مرده بودن.ای خدا.چه دنیای بی رحمی.اونا شاید مثل خیلی ها هنوز کلی آرزو داشتن که شاید به هیچ کدوم نرسیدن شایدم رسیدن..

شرح صحنه 3:من با یافتن قبر مورد نظرم به فضا نگاهی میکنم و میبینم آدم هایی که تازه عزیزی رو از دست دادن.دنیا همینه.همه یه روز میایم یه روزم میریم.نمیدونم کجا اصلا نمیدونم چی میشه اما خوب شاید جذابیتش به همین باشه.اما جایی که من نشستم خیلی خلوته!!!نمیدونم شاید فراموش میکنیم شاید وقت نداریم شایدم اصلا بگیم چرا باید بریم سر قبر یکی که سالها پیش مرده.من اما نه !!دوست دارم واسه خودم این کارو انجام بدن پس من هم تا بتونم انجام میدم.دارم به این میرسم که در قدیم مردم چه اعتقادای عجیبی داشتن.مثلا یادمه که میرفتن با سنگ ریزه پنجره میکشیدن تا مرده بتونه ببینه!!!!!راست دروغش بمونه نمیخوام مسخره کنم خدای نکرده اما میگم دنیا عوض شده کلی.

شرح صحنه4:من در راه ضریح .تند راه میرم.تا زود برسم.یادمه کوچک تر که بودم خودم رو برای رفتن به نزدیک ضریح میکشتم!!!اما حالا کلی تغییر کردم.همون طور که واستادم خانم نسبتا جوانی میگه"صف نمیره جلو؟"میگم من نمیخوام برم جلو!!! و اون با تعجب زیاد نگام میکنه.کیسه ای پر از لباس رو نشونم میده و میگه "من با کاروان اومدم باید زود برگردم.میخوام این لباس ها رو بزنم به ضریح" وقتی میفهمه من مجاورم میگه هروقت اومدی منو دعا کن .میگم اسمتون؟میگه رضوان!!!گفتم چشم اگه قابل باشم حتما!!!

زن میره جلو.هل میدن.روسری هاشون در میاد خیس عرق شدن.نفس نفس میزنن و چادر به کمر به کار هل دادن مردم بیچاره ادامه میدن.

من اما تو حال خودم مادری رو دیدم که بچش رو سرش میره جلو.بچه حال نداره شاید مریضه.

یاد مریضا می افتم.خدایا آخه گناه دارن چرا؟اونا هنوز بچن هیچی از این دنیا و پستی و بلندیاش ندیدن.چرا؟همه غم هام یادم میره و میرم تو فکر...بچه ها واقعا گناهی ندارن!!!

شرح صحنه5:من در فضای بیرون آماده برای نماز جماعت مغرب.اوه چه عالمه آدم هستن.وقتی حس میکنم که یه چیز مشترک تو همه اینا هست خوشم میاد اما کاش عمیق تر بود.معتقد بودن خوبه!همه با هم خم میشن همه با هم سجده .حس خوبی دست میده.پروانه های زیادی دارن پرواز میکنن.یکی دوتا رو کیفم نشستن یکی میخواد بره لای چادرم یکی تو چشمم...

با کناریم دوست شدم.از کاشمر اومده بود برای کار.فک کن.اگه بگم چقدر میگرفت بهم میخندی اما واقعیه.واسه هر تیکه که میدوخت تو تولیدی 24 تا یک تومانی بهش میدادن.وای خدا!!!!!!!!!!!!!!!آدم از خودش بدش میاد یکی واسه سیر کردن شکم چه کارا میکنه و من راحت شب بخوابم با شکم سیر.....

شرح صحنه6:هوا تاریکه و من با عجله بیرون میرم از فضای اعتقادات قوی مردم.از جایی که مردم حاجت میگیرن و من خودم هم!!!از جایی که پره از انرژی مثبت.از جایی که مردم آرزوشونه دستشون برسه به ضریح.از جایی که بعضی ها هنوزم آدم نشدن!!!!(محلی که نوشته شده آب سرد برای خوردن لطفا وضو نگیرید و من زنی را میبینم که داره وضو میگیره!!!!!!!)میام بیرون و سوار بر اتوبوس در فکر

حس خوبی بود چرا بیشتر نمیام.گاهی شاید حرف زدن با یه سنگ بهتر از هم صحبتی  یاوه گویان  باشه که چیزی جز غیبت و دروغ نصیبت نمیشه!!!!!!

نوشته شده در 88/03/07ساعت توسط فرزانه| |

سلام .خیلی وقته آپ نکردم .خوب موضوعات زیادی اومدن تو ذهنم اما مناسب وبلاگ من نبودن.راستی چه حس خوبیه ادم میدونه یه جا داره که مال کسی نیست و فقط مال خودشه.این آدم 2پا چی بوده که همش به فکر همینه.شاید هم حق داریم.همش به فکر دنیای کنونی مون هستیم.خوبه آدم حس تازگی داشته باشه اما به چه قیمتی؟میدونم سخته شکم گشنه بخوابی.میدونم سخته نتونی واسه بچه ات چیزی که میخوادو نخری.میدونم به خدا معنی فقر رو میدونم اما منظور من این نیست.منظور من بیشتر کردن امواله .تا کجا؟چرا بعضیا این جورین؟نمیخوام کارشون رو نقد کنم اما به عینه دیدم ادم هایی که کلی هم پول دارن بازم خرج نمیکنن.آخه چه فایده؟البته هرکسی خصلت خودشو داره من هم نمیخوام نقدش کنم از دید اونا آدم هایی که راحت خرج میکنن مشکل دارن.همیشه باید یه سری مخالف داشته باشیم.خوب دیگه انسانه چه میشه کرد؟ما هستیم و کارای عجیب که فقط از ما سر میزنه.همیشه این طبیعت انسان برام جالب بوده.همه عمر در حال دویدنیم تا کجا؟چی رو میخوایم بخریم؟کجا رو میخوایم آباد کنیم.چرا تو حال نباشیم؟آینده ای که هیچیش معلوم نیست چرا باید براش هی مال ذخیره کنم؟البته من نمیگم چشم بسته برین جلو نه هرگز!باید حتما یه سری برنامه ریزی داشته باشیم اما نه که هی پول جمع کنیم هی پول هی پول هی پول!!!!!!!!!!!!!!!!!

من میخوام سعی کنم تو حال زندگی کنم البته هیچ وقت در پی پول جمع کردن نبودم.فقط خواستم که اگه پولی هم جمع میکنم خدا بهم عرضه خرج کردنش رو هم بده.

هرچقدر بیشتر دست دهنده داشته باشی خدا هم بیشتر بهت میده

به این جمله ایمان راسخ دارم...!!!!!(تجربش مجانیه امتحان کنین حتی تو کارای ساده)

نوشته شده در 88/02/30ساعت توسط فرزانه| |

سلام .با آرزوی سلامتی برای همه .

راستش مناظری دیدم که باعث شد بیام و متنی بنویسم.نمیدونم شما هم تا حالا حتما به خیابون های مختلف تو سطح شهر رفتین.کافیه یه روز تو سطح خیابان هایی مثل راهنمایی احمد آباد یا سجاد قدم بزنین و به جای اینکه این بار با عجله رد شین تا به کاراتون برسین یکم بیشتر دقت کنین به آدمهای دوروبرتون.بله همین دختر خانم ها و آقا پسرای جوون رو میگم.جالبه که با یکی رفته بودم که خیلی وقت بود بیرون نیومده بود بره بازار و اون قدره تعجب کرد که در این 3 ساله چه شده؟راستش من که دیگه عادت کردم به دیدن تیپ های عجیب و غریب اما اون طرف از تعجب داشت شاخ درمیاورد.از نگاه های اون من تازه متوجه شدم.بله این وضع جامعه ما شده.حالا این مشکل از کجا ناشی میشه که من جوون دلم میخواد جلب توجه کنم نمیدونم.اما اینو خوب میدونم که ما دیگه همه چیزو بردیم زیر سوال.حالا کاش فقط اینا باشه وقتی بیشتر دقیق میشی متوجه چیزای بیشتری میشی اونم از دست دادن اعتقاداته.تازه اینم به کناری چون همه یه طرف انرژی هسته ای یه ور.اخه خیلی مهمه.بعدش این وسط مهم تره اینه که من با بد حجابا به بدترین نحو برخورد کنم تا اونا ارشاد بشن.خوب هیچ وقت در صدد بررسی علت نمییام.حتما شما هم فیلم "پرستاران "رو دیدین .توصیه میکنم یه قسمت ببنین .در همین فیلم ساده کلی نکات مثبت میبینین.مثلا اینکه طرف به خاطر بیماری بستری بود میخواست بره اما نمیذاشتن و گفتن باید علت مریضی مشخص بشه حالا این ور کلا به جای نجات جون طرف یهو به یکی آمپول اشتباه میزنن و کار طرفو برای رفتن به پیشگاه خدا راحت تر میکنن.بله.در کتابی تاریخی میخوندم که ما در طی این همه سال بعد از ظهور اسلام چی بدست آوردیم؟اروپا چی بدست آورده؟فرق ها رو باید دید و بعد قضاوت کرد.ما چی از دست دادیم از اون موقع تا حالا و اونا چی بدست آوردن؟اگه خوب نگاه کنیم بهتر میشه دید و حس کرد....

نوشته شده در 88/01/20ساعت توسط فرزانه| |

سلام به همه دوستان خواننده:

این آپ برای سال نو نوشته شده.اول از همه سال نو مبارک.امیدوارم هرکی به آرزوهاش برسه.راستی خودمونیم هر سال هی از عمرمون داره میگذره و ما یه سال بزرگتر میشیم اما انگار هنوزم یه سری اخلاقهای بچه گانه داریم.یعنی نه فقط بقیه شاید خودم حتی .نمیدونم دیدم آدم بزرگایی که فقط اسمشون آدم بزرگه اما هنوزم کوچیکن.هنوزم بلد نیستن چکار کنن.از یه چیزی بیشتر از همه بدم میاد.از آدم بزرگایی که به خاطر چیزای الکی دل مادر یا پدرشون رو میشکونن خیلی راحت.راستی چند ساله قهر هستین؟چند ساله برادر خواهر قهرن؟چند ساله فقط به فکر خوشی خودتی ؟چند ساله میری سفر بدون اینکه به فکر مادر یا پدر پیرت باشی؟اصلا شده یه سر بهش بزنی؟آره ما وقتی پیر میشیم دیگه کسی ازمون دلجویی نمیکنه.میشیم چیزه بد.یادمه یه چند سال پیش من با خانوادم رفتم خانه سالمندان دیدن پیرزن ها و پیرمرد هایی که تنها بودن.دلشون خوش بود یکی میرفت دیدنشون.نمیدونم بعضیا چه دلی دارن؟از جنس سنگه؟اخه یادمه بعضی از اون پیرزن ها میگفتن ما بچه هم داریم اما اینجاییم حتی سال نویی هم نمیان به ما سر بزنن.راستی چقدر زود یادمون میره.مگه چقدر دنیا ادامه داره؟تا ابد؟اخلاقیت ما کجا رفته؟رسمش همینه؟ما هیچ وقت پیر نمیشیم؟هیچ وقت افتاده نمیشیم؟هیچ وقت دلمون نمیخواد یکی یه سر بهمون بزنه تا تنها نباشیم؟

اون روز شاید خیلی دیر نباشه.....

من میخوام اینجا آروز کنم با اینکه میدونم طبیعت انسان نادانه اما بذار دلم خوش باشه.

بیاین سال نویی دلمون رو خالی کنیم از کینه.به فکر همه باشیم.به فکر پیرها .فقط خودمون رو نبینیم.مگه چی میشه بگیم "ببخشید"؟فرصت عمر میگذره چه بخوای چه نخوای.بیا فقط یه کمی بیشتر فکر کنیم همین.سال نویی گوشی رو برداریم و لااقل یه تلفن بزنیم.اونا چشم انتظارن.منتظر اینکه گوشی تلفن یه زنگ بزنه و صدای گرم فرزندشون سال نو رو تبریک بگه.....

زیاد منتظرشون نذارین.خواهش میکنم.

سال خوبی داشته باشید همراه سلامتی و شادی

نوشته شده در 87/12/30ساعت توسط فرزانه| |

راستی چرا؟دنیا این همه بی وفاست؟ما میایم و میریم بدون اینکه بخوایم .بازم دنیا ادامه داره.بدون اینکه ما باشیم؟چرا؟همیشه همینه.ما جزو کدوم آدم هاییم؟خوبا یا بدا؟نمیدونم؟اما در حال حاضر یه آدم خوب رفته.اونم روزی که میومد تو دنیا نمیدونست یه روزی میشه که باید بره.بدون اینکه ازش بپرسن دلش می خواد یا نه؟اما رفت خیلی آروم و ساده.خدایا نمیدونم چه بلایی سر ما میاد اما همیشه از این درعجبم که چرا ما برامون هیچی نشانه نمیشه.قدر همو هیچ وقت نمیدونیم.همش در حال نزاع کردنیم.همش دعوا.همش جنگ.چرا؟

درست وقتی پامون کلا از دنیا قطع میشه تازه یادمون میاد که آره چه خوب بود.کاش نمیرفت.هیچ وقت قدر نمیدونیم.یادمه یه فرد عزیزی همیشه شعری میخوند:

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم          که تا ناگه ز همدیگر نمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را        غرضها را چرا از دل نرانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن      رخم را بوسه ده اکنون همانیم

ما آدم ها! آره به این رسیدم که اینم جزو طبیعته ما هست.راحت میریم مجلس ختم راحت یه حمدی میخونیم یه غذایی راحت هم میریم انگار نه انگار .چرا؟نمیدونم شایدم من اشتباه میکنم.نمیدونم همه ما یه روز اومدیم یه روزم میریم.راستی این دنیا چی داره که ما عاشقش میشیم؟همش به فکر پول جمع کردنیم.همش به فکر این که چه جوری مال دنیامون رو بیشتر کنیم.اینا به چه درد ما میخوره؟حتی اگه پول ازت شر شر کنه باز این تویی که با یه پیرهن ساده میری زیر خاک.یادمون نره ما خودمون هم از جنس خاک بودیم.ای خدا.چقدر ساده میگذره.قلب نمیزنه.هرچی که بهمون هدیه دادی یه روز باز پس میگیری.آره.حتی اگه همه پول های دنیا رو که یه روز برای جمع کردنشون خودتو به هزار در زدی باهات خاک کنن بازم به دردت نمیخوره.به این فکر میکنم که اگه ما 75 سال عمر کنیم یعنی 3 تا 25 تا اونوقت من که یه 25 تا رو سپری کردم چقدر دیگه مونده؟

چقدر دیگه وقت دارم دست یکی رو بگیرم؟چقدر میتونم کار خوب کنم؟چقدر میتونم آدمی بشم که اگه منم روزی بمیرم بقیه منو به عنوان آدم خوب بشناسن.واقعا چقدر دیگه عمر دارم؟من که 25 تا رو سپری کردم 2 تا دیگه مونده که مطمئنا اونم به سرعت برق و باد میره

و من میمونم و هزاران کار نکرده.......

چرا الان به فکر نیستم؟چرا چون جزو طبیعته آدمه

یاد حرف سینوهه :انسان احمق است........

 

 

پ ن :این آپ به یاد دوست عزیزی که دیگه در جمع ما نیست.روحش شاد.

نوشته شده در 87/12/09ساعت توسط فرزانه| |

سلام.حقیقتا یه موضوعی به ذهنم اومده که دیدم نمیشه چیزی ننویسم.آره.موضوع اینه:

درباره بعضی از این آدم ها همین آدم های رنگارو رنگ دورو برمون.حتما شما هم دیدن ماشالا چیزی که زیاده ادمه.منتها نمیدونم چرا فقط اسم آدم رو داریم؟اخ خدا گاهی میگم اصلا کاش هیچ وقت هیچ ادمی نبود.کاش اصلا این دنیا نبود.البته ممکنه خیلی ها خیلی هم دوست داشته باشن دنیاشونو بله و این اصلا به من ربطی هم نداره.اما

دیدین بعضی از این آدم ها همچین خوشگل نقش بازی میکنن که انگار بازیگر دنیا اومدن.دست شیطونو هم از پشت بستن.اخ خدا.

از این ادم ها متنفرم.یعنی کلا دارم به این نتیجه میرسم که هیچ آدم خوبی هیچ جا نیست .همه به فکر سواستفادن.همه فقط خودشونو میبینن.همه یه دنیا دارن برا خودشون.همه فقط به فکر خودشونن.همه بلدن دروغ بگن.همه میتونن راحت مثل آب خوردن اونی باشن که نیستن.نقش برات بازی کنن.همه عمر گولت بزنن.دارم فکر میکنم خدایا

آیا هنوزم آدمی باقی مونده.؟به اسم دین خدا هر کاری میخوایم میکنیم هرکاری حتی کشتن.همه جوره فتوا میدیم.همه جوری کلاهبرداری شرعی بلدیم.اسمش میشه زرنگی.اگه جایی داری استخدام میشی باید حتما همه نوع دعا رو بلد باشی اخه خیلی مهمه نماز جمعه اگه نری یعنی کافری!!اگه به ارمان هایی که هیچ حقی تو انتخابشون نداشتی هیچ اعتقادی نداری باید غزل خداحافظی رو تو استخدام بخونی.اینجا ایرانه!!اره دلم پره از این همه نیرنگ و دروغ. ما چی؟هیچی ساکتیم درست وقتی که باید بلند شیم یه حرفی بزنیم.خدایا پس کجایی؟ها؟دلم خونه از این جامعه.اینم شد دنیا که ما داریم .بابا دم خارجی ها گرم لااقل اونا دنیا رو دارن اگه اخرت رو ندارن.ما که هیچ کدومو نداریم.!!

اینه عدالتی که ازش حرف میزنیم فقط حرفه فقط حرف!!عمل هیچی.

 

 

و در ادامه بحث قبلی باید بگم که من به هیچ وجه دلم نمیخواد اینجا بمونم البته ایران کنونی! و دلم میخواد برای فرزندم در آینده بهترین امکانات از نظر تحصیلی و رفاهی فراهم باشه.بنابراین فقط در صورتی که نشه برم اینجا میمونم.البته منم خاک ایرانو دوست دارم اما اگه نشه اینجا مثل آدم زندگی کنم خوب ترجیحا میرم...آخه دارم به این میرسم که همون ها که بی دینن خیلی از ما بهترن و صادق تر.........

 

به امید آزادی و پیشرفت ایران عزیز...

نوشته شده در 87/11/03ساعت توسط فرزانه| |


Design By : Night Skin