تبليغاتX
انسانیت




















انسانیت

سلام.راستش دیشب خبر خیلی بدی شنیدم که باعث شد بیام و این مطلبو بنویسم.نمیدونم ما داریم دقیقا کجا زندگی میکنیم؟اینجا ایرانه؟اینجا جنگله؟اینجا به همه چیز توجه میشه جز جون آدم هاش؟اینجا همون جایی هست که قبلا برا خودش حکومتی پر شکوه داشته و سرزمین کوروش کبیر و داریوش و ..بوده.امپراطوری هایی که برا خودشون کلی ارزش و قرب ایران رو بالاتر بردن.فکر کردین چرا عمده کتابای تاریخی ما رو خارجی ها نوشتن؟عاشق چشم و ابروی منو شما که نبودن، عاشق حکومت پر شکوه ما بودن و اقتدار ما.ای خدا .چکار باید بکنیم؟اینم شد مملکت؟اینجا همه چیز مهمه جز جون آدمهاش.اینجا باید سالانه و ماهانه و هفته ها کلی کشته بدیم و دیگران عین خیال مبارکشونم نیست.جون جوون های نازنین ما باید گرفته بشه چرا چون جاده هامون هنوز خرابن!اینجا جایی که مامور اورژانس یکم ادب و وجدان نداره!اینجا جایی که حتی یه پرستار معمولی به آدم زور میگه.اینجا ماشین اورژانسش کپسول اکسیژن نداره تا مریض زود تر بمیره!اینجا بهترین بیمارستانش دستگاهاش خرابه و مریض باید بره تو جاده قوچان سیتی اسکن کنه بیاد تا زودتر تو راه از شرش خلاص بشن!اینجا مامور اورژانس با دروغ میخواد ازت امضا بگیره تا همه مسئولیت بیفته پای تو و نه اون!اینجا مامور اورژانس حتی یه فشار خون ساده هم نمیگیره!اینجا مامور اورژانس تخت رو نمیاره بالا چون کمرش درد میگیره.اینجا بهترین بیمارستانش بخش اورژانسش جا نداره و مریض باید دم در تو سالن عمومی بخوابه و سرما بخوره و عفونت بگیره!

اینجا همون جاییی که آدم میبینه درد و مرض آدم هاش روز به روز بیشتر میشه و هر خانواده ای رو ببینی یه مریض توش دارن.اینجا پول دارو رو بیمه نمیده چون دلش میخواد و توباید 60000 تومان برای فقط یه دارو بدی.اینجا یکی باید هفته ای یه آمپول بزنه برا پیشگیری از ام اس اونم یه میلیون تومان!

اینجا همه چیز فیلتره چون نباید بهت اطلاعات برسه.اینجا اینترنت مخربه!

اینجا دانشگاه هاش برای شاگرد اول ارزش قایل نیستن!کلا اینجا دانشگاه مخربه و باید همه ازهم جدا شن.اینجا استادا برا عقایدشون اخراج میشن.اینجا میگن باید چشمات و گوشات رو ببندی!اینجا این قدر مردم درد دارن که دیگه به این چیزا حتی فکرم نمیکنه چه برسه به اعتراض!

اینجا همه حق دارن هرکاری بکنن جز تو.اینجا گرفتن و دادن رشوه باعث میشه کارت زود راه بیفته!اینجا همون جایی که خیلی وقته خرابه و به این زودی ها آباد نخواهد شد.چسبیدن به خاک و ولش نمیکنن.ای خدا همیشه آرزوم پیشرفت مملکتم بوده و رفاه حال آدم هاش.اما انگار نشدنیه.باز میرسم به دینداری با سو استفاده.بدم میاد از همه این نیرنگا.از همه این دروغ ها.بدم میاد از این همه دورنگی.بدم میاد از این همه تبعیض.و کم کم از خودم هم چون نمیتونم کاری کنم....

ای خدا.چقدر دلم میگیره.کاش من تو این دوره نبودم و همون سال ها که ایران پر بود از شکوه میبودم.ایرانی که امروزه اسمش خراب شده.شهرتش.همه اعتبارش.دلم میسوزه خداجون.کاش هیچ وقت پای این اعراب لعنتی به این مملکت باز نمیشد.بدم میاد از همشون.

به امید پیشرفت دوباره ایران عزیز!

نوشته شده در 88/07/22ساعت توسط فرزانه| |

سلام به همه خوانندگان .موضوعی که به ذهنم اومده حتما شما هم بار ها و بارها براتون پیش اومده.لااقل اسمش رو شنیدین.بله.موضوع خیلی روشنه.دروغ گویی.من به این موضوع خیلی رسیدم.واقعا با ما چیکار کردن؟چرا دروغ گویی خوبه و حقیقت گویی بد؟حتما میگین چرا من دارم حقایق رو وارونه جلوه میدم.نه این طور نیست من دارم عین واقعیت رو میگم.اصلا تو جامعه یه کاری کردن آدم ها رو مجبور میکنن دروغ بگن.شاید باورش براتون سخت باشه ولی من نمیتونم دروغ بگم.الان میگین منم دارم شعار میدم میخوام حق به جانب داری خودم کنم ولی حقیقت نداره.از این کار چه عایدم میشه؟و درست همین مساله باعث شده گاهی کارم راه نیفته.چون ماشالا جامعه ما اسمش "اسلامی"هست شما راحت باید مثل آب خوردن دروغ بگی همه هم دوست دارن.در ظاهر میگین دروغ گویی بده ولی همتون ووقتی بهتون راست بگن خوشتون نمیاد و ترجیح میدین دروغ بشنوین تا به مذاقتون خوش بیاد.اه که بیذارم از این نوع جوامع و ایران با این عقاید مسخره آدم هاش.به راستی خوشم میاد از سینوهه چه قدر زیرکانه در سال های پیش گفته انسان محتاج دروغ و وعده های بی اساس است!طبیعت انسان نادان است!

الحق.چرا جامعه ما به این سمت و سو رفته نمیدونم.عاقبت خوبی نداره به هیچ وجه.نمیدونم شاید تقصیره کسی نباشه.همیشه دنبال تقصیر کار میگردیم ولی هیچ وقت نمیگیم شاید این رفتار ما اشتباهه بذار درستش کنم.شایدم ایراد دین ماست که میگه اگه پای جونت در خطر باشه میتونی دروغ مصلحتی بگی و ما طبق معمول بسط میدیم به همه چیز!

عیب نداره بذار بقیه خوشحال باشن.من اصول رو زیر پا نمیذارم.بذار گاهی به ضررم بشه.من نه برای گناه و نه برای دین بلکه برای اصول انسانی مورد قبول "خودم"به راست گوییم احترام میذارم و نمیذارم رفتار بد دیگران در من تاثیر بذاره.به هیچ وجه.خوب بدش بمونه.هرکسی اخلاقی داره.منم اینجوری.نمیتونم دروغ بگم.عادتم شده.ولی تا عمر دارم اینو عنوان میکنم که"شما آقای رئییس " "آقای مدیر" " آقای استاد"دوست داری دروغ بشنوی و دلت نمیخواد راست بشنوی چون راست گویی به ضررت تموم میشه ولی من برام مهم نیست تو دوست نداری حقیقت رو بشنوی ولی من میگم....همون طور که گفتم تا حالا..

به امید ترویج بیشتر راست گویی

نوشته شده در 88/07/11ساعت توسط فرزانه| |

سلام.همیشه همین جوریه.خیلی چیزا داریم ولی ناامید میشیم و فکر میکنیم خدا ولمون کرده!همیشه از چیزایی که نداریم میگیم.هرچی داریم میگیم خودم تلاش کردم بهش رسیدم.اما وقتی یاد نداشته ها میفتیم میگیم خدا نداده.خدا ما رو فراموش کرده نمیبینه.نمیدونم خدایا .از این اشتباها تو زندگی هرکسی ممکنه پیش بیاد حتی برای من.روزای سختی که حتی نمیتونستم راحت فکر کنم.سعی کردم هیچ وقت فراموشت نکنم ولی پیش میاد.چقدر خدا مهربونه همیشه خطای ما بنده ها شو میبخشه.بشر نیاز داره به این محبت ها!من میخوام یه بار دیگه، این بار ثبت در وبلاگ شخصیم از خدا تشکر کنم.یه لطفی که هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم پیش بیاد.قبولی تو ارشد اونم تو یکی از دانشگاهای معتبر تهران!هیچ وقت ناامید نشین.هیچ چیز از نا امیدی بدتر نیست.میدونم برا همه پیش میاد ولی واقعا "پایان شبه سیه سپید است".تلخی و سختی هیچ وقت همیشگی نیست.زندگی روزای خوبشم به شما نشون میده.منتظر باشید و تلاش کنید فقط همین!

به امید موفقیت برای همه

نوشته شده در 88/06/13ساعت توسط فرزانه| |

اون جوری به زندگی مردم نگاه میکنیم که انگار چقدر عادیه!نمیدونم برات پیش اومده یا نه اما برا من پیش اومده اصلا جالب نیست چون اصلا اون چیزی که بقیه فکر میکنن نیست .شاید گاهی برای مسائل خیلی کوچیک ناراحت شی از بقیه!آخه اونا به زندگی تو عادی نگاه میکنن.نمیشه بیشتر انتظار داشت چون اونا تو شرایط تو نیستن!و این رنج داره!رنجی زیاد.شاید منم نتونم شرایط خاص کسی رو راحت درک کنم اما لااقل سعی میکنم.چقدر دلم از این بی رحمی ها میگیره.دست اونا نیست.آره.درک هر شرایطی برای کسایی که توش نیستن سخته.این کاملا واضحه.گاهی شاید باید رک بود.گاهی شاید باید حرفایی رو بگی که بقیه دوست ندارن بشنون.گاهی شاید باید واقعیت رو بگی حتی اگه تلخه!!نمیدونم!اما میدونم سخته...دلم نخواسته هیچ وقت دل کسیو بشکنم یا حتی ناراحتش کنم ولی پیش میاد چون همیشه یه سری چیزا برای آدم ارجحیت داره!نه فقط واسه من شاید برا خیلی ها.گاهی اگه بخوای به یه سری چیزا فکر کنی خیلی دلت میگیره.دیگه دوست نداری باشی و ادامه بدی.چه حالت بدیه.چرا همیشه هروقت انتظار چیزی رو نداری پیش میاد.چیزایی که حتی تو ذهنت خیال هم نمیکردی.اما شد.اتفاق افتاد و تو مجبور شدی بپذیری.به همین سادگی.میبینی.طبیعته آدمه.خیلی ها خیلی چیزارو تو طول زمان از یاد میبرن!!!شاید نه به همین سادگی برا خودشون و شاید گاهی از دید ما!!میبینی هیمشه این نگاه هاست که فرق داره.گاهی از دید من گاهی از دید تو یک مساله کلی عوض میشه!!!

نتیجه ربطی به دید نداره شاید ولی میخوام بگم:همیشه راحت به زندگی یک نفر نگاه نکنین شاید چیزای زیادی باشه که شما نمیدونین......گاهی خیلی چیزا اون چیزی که تو فکر میکنی نیست...

تا بعد

نوشته شده در 88/05/07ساعت توسط فرزانه| |

سلام.صفحه روبروم اسکرین سیور ستاره هست.چقدر خوشگله.راستی چه حس خوبیه آدم تو آسمون پرواز کنه و مثل این اسکرین سیور ستاره ها تند تند ازش رد شن.به عکس دسکتاپم نگاه میکنم .خودمونیم خیلی عکس قشنگی شده حتما به زودی یه فتو بلاگ میسازم  و تو اون همه عکسایی که میگیرم میذارم.شدم یه پا عکاس.حالا براتون عکس رو شرح میدم.همه صفحه پر شده از آسمان آبی رنگ.اونم رنگ آسمان عصر.بعد در یه گوشه صفحه تعدادی پرنده که دارن پروزا میکنن.راستش به زحمت زیادی این عکسو گرفتم آخه با یه دوربین معمولی و 5 مگا پیکسلی بخوای از پرنده هایی که با سرعت پرواز میکنن عکس بگیری کار مشکلیه.اما خوب گفتم دارم عکاس میشم.عکاسیم برا خودش حس خوبی میده.حالا بگذریم.موضوعی که براش اومدم بنویسم هیچ کدوم از اینا نبود.موضوعی که دربارش فکر و البته کمی هم بحث  کردم با دوستی اینه"ما باید طبق خودمون پیش بریم یا طبق اصول مورد تائید جامعه؟"
خوب مسلما چیزای زیادی وجود دارن که آدم نمیتونه خلافش عمل کنه و این میشه محدودیت.حالا به نظر من ما همه یه جورایی محدودیت داریم و  مسلما این محدودیت تو ایران با خیلی جاهای دیگه متفاوته.در کل در فرهنگ غرب و اروپا خیلی چیزا با این ور متفاوته.من موندم واقعا سر دوراهی .باید طبق اصول مورد قبول در جامعه پیش بریم یا طبق اون چیزی که دوست داریم؟خوب واقیعت اینه که شاید ما این بحثو تو موارد محدودیت هایی از قبیل اونچه بین روابط دختر و پسرا هست بیان کنیم و فرد دیگه ای تو چیزی دیگه.ممکنه فردی درباره  همجنس گرایی بگه یا هر چیز دیگه ای.حالا دارم به این میرسم که خوب و بد نتیجه رفتارای خودمون و گاهی جامعه هست.یعنی ما اون چیزی رو که عامه قبول داره میگیم خوب و آنچه خلافشه میگیم بد.حالا گاهی هم نظر ما مخالف با اصول مورد قبول جامعه هست.
پس خوب و بد بودن برای هر فردی فرق میکنه.شاید اگه کسی همین قدر که به کسی بد نکنه،یا روزی اگه حرف زشت نزنه  این براش خوب بودن محسوب بشه و شاید برای فرد دیگه ای خوب بودن اون باشه که حتما دست یکی رو بگیره و کلی چیزای دیگه  پس میشه نتیجه گیری کرد که برای هر شخصی هر چیزی متفاوته و ما بیشتر طبق جامعه کوچک خودمون عمل میکنیم یعنی "خانواده" اولین جامعه ای که توش بزرگ میشیم.و در اینکه خانواده ها با هم کلی فرق دارن جای بحثی نیست!در پایان فکر کنم بهتر باشه طبق چهارچوب تعیین شده تو خانواده خودمون پیش بریم....البته اگه اصول خوبی باشن!!!!!
تا بعد

نوشته شده در 88/04/27ساعت توسط فرزانه| |

لحظه ی خدافظی

به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد

دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گقتی به من غصه نخور میرم و بر میگردم

همسفر پرستو ها میشم و بر میگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میگیرم و بر میگردم

عزیز رفته سفر کی برمی گردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی؟

رفتی و رفت از چشمام نور دو دیده

ز حالم بی خبر کی بر میگردی؟

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره امیدم رو هنوز به روم نبستم

پرستو های عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

پ ن:یاد و خاطره دختر و پسرایی که کشته شدن گرامی باد.روحشان شاد.(امید وارم هیچ وقت هیچ کس این روزا رو فراموش نکنه)تسلیت به خانواده های داغدار(از طرف یه عضو کوچک که واقعااز صمیم قلب متاسفه)

 

امیدوارم کسی باشه تا جواب خون این جوون ها رو بده البته وقتی شخص اول مملکت بیا د این جوری بگه یعنی همینه از این بهتر نمیشه ......از یه طرف راه قانونی داره از طرفی کاملا انتخابات درسته و هیچ اشتباهی صورت نگرفته .(اینم از توجیهات ایناس )بله بذار وبلاگ من رو ببندن .مهم نیست .من میخوام حرف خودم رو زده باشم.متاسفم که این جام.تو این کشور کنونی.متاسفام که راحت زدن و کشتن و خون جوون های بی گناه رو ریختن و خم به ابرو نیاوردن و حتی دروغ هم گفتن و من با این ماجرا ها فهمیدم که همه دینداری ما سو استفاده هست و نه چیزی بیشتر چون خوداونا ها اگه دینی داشتین این کارو نمی کردن و امید وارم بودم که اوضاع بهتر میشد اما با این وضعیت فکر نکنم راه به جایی ببریم متاسفانه .قدرت همیشه فساد میاره و سیاست از اون بدتر.منم شاید اگه در راس قدرت بودم برای نگه داشتنش شاید دست به زور میزدم و خون آدم های بی گناه رو میریختم در اون صورت از خدا میخواستم هیچ وقت هیچ قدرتی بهم نده.نمیدونم با وجدان چیکار میکنن؟اصلا وجدانی دارن؟این همه دروغ.این همه کشتار.خدایا اینا میتونن راحت بخوابن؟اصلا چهره جوون هایی که کشتن نمیاد جلو چشماشون؟نمیدونم شاید نمیاد .حتما داشتن قدرت اون قدر شیرینه که به اینا می ارزه؟حکومت قبلی وقتی دید مردم نمیخوانش رفت!!!از جون جوون های ما چی میخواین؟جامعه و کل ایران به گند زده شده بازم بس نیست؟نمیدونم تا کی ادامه داره؟خدا ازتون نگذره.......

نوشته شده در 88/04/04ساعت توسط فرزانه| |

سلام .موضوعات مهمی هستن که باید حتما گفته بشن.یعنی چون اسم وبلاگ هست "انسانیت" فکر میکنم باید گفته بشه که چه موضوعات مهمی از بین رفتن این روزا.نه به اون خوشحالی های روز های گذشته نه به این خشونت ها.انسانیت مرده آره.وقتی راحت از آدم سو استفاده میکنن آدم دوست داره خودشو بکشه.کسایی که خودشون دم از دین میزنن این جوری راحت راحت حق مردم رو میخورن.با چه رویی؟خدایا دلم میسوزه برای جوون هایی که تو این روزا راحت زدنشون و کشتنشون.چرا چون اعتراض دارن؟رسمشه اینه بله.کسایی که راحت مثل آب خوردن دروغ میگن اینم بعید نمیاد ازشون.واقعا این چه مملکتیه ما داریم توش زندگی میکنیم؟اینم شد جامعه.دروغ تا کی؟فریب تا کجا؟از کی تا حالا اگه کسی اعتراض داره اسمش میشه "اراذل و اوباش"؟کجای دین ما گفته به مردم دروغ بگین؟کجای قران اومده حق مردم رو بخورین یه آبم روش؟یکی برا من توضیح بده این چه وضعیه؟در کل از دید من که تمام اعتمادم رو از دست دادم.و دیگه نخواهم گذاشت مهری تو شناسنامم بخوره .هیچ وقت گول این حکومت پر از نیرنگ و ریا رو نمیخورم............

نوشته شده در 88/03/30ساعت توسط فرزانه| |

خوب بحثه انتخابات همه جا داغه.هرکی وبلاگ داشته یه چیزی در این مورد نوشته.هرکیم نداشته زودی رفته یه وبلاگ ساخته تا از قافله عقب نمونه.اما از فضای شهر بگم که نمیدونین چه خبره؟اون قدر این فعالیت ها شدت گرفته که حتی منجر به بسته شدن بعضی از خیابون های اصلی شده بود....

هر جا میری ستاد های کاندیدا محترم شلوغه.مشغول فعالیت هستن.هرکدوم در پی راهی برای اینکه کاندیدای مورد نظرشون رو خوبتر جلوه بدن تا رای بیاره.حالا جدای از این تبلیغات داریم میبینیم برنامه های تلویزیون رو که به نام مناظره داره پخش میشه هر شب.این فکر در کل برنامه خوبی بوده به نظر من.میشه بهتر قضاوت کرد.اما تمام حرف من اینه:

داشتن قدرت یا نجات کشور به چه قیمتی؟چرا همیشه یه سری چیزا رو فراموش میکنیم؟چرا اخلاق رو زیر پا میذاریم؟چرا قانون رو میشکنیم و به این کارمون افتخار میکنیم؟چرا باید این قدر درگیری ها شدت بگیره بین طرفداران که بزن تو سرو کله هم و راحت بزنن و بکشن؟به چه قیمتی؟مگه ما همه ایرانی نیستیم؟مگه ما همه کنار هم زندگی نمیکنیم؟چرا باید این جوری راحت به هم تهمت بزنیم؟راحت دروغ بگیم ؟

اصلا نمیدونم گاهی اخلاق انسانیت و مرام و شخصیت کجا رفته؟همه خودشون رو خوب میدونن و دیگری رو بد.و همیشه این ماییم که به خاطر تعصبات الکی همه چیو به خطر میندازیم و راحت چون یکی هم خط ما نیست میکشیم و .....انگار نه انگار که قبل از همه اینا ما آدم هستیم و حق انتخاب و زندگی.همیشه تو هر جامعه ای هم مخالف هست هم موافق.منتها باید کارامون عقلانی باشه نه از روی احساس و تعصب بیجا...
در پایان شعر مشهور خواننده عزیز حمیرا:

ای مهتاب عشق بتاب

ای باران عشق ببار

ای خورشید محبت بسوزان

بنیاد جنگ و کینه ها را

آی آدم ها بیاید بشویید گردو غبار سینه ها را

این همه حرص و طمع برای چیست؟

آخه این دنیا مگه سرای کیست؟

شاهان همه رفتند کاخ ها به جا ماند

شاه و گدا مردند دنیا به جا ماند

چه کسی با خود برده ذره ای از مال دنیا را

چه کسی پیمان بسته که ببینه صبح فردا را

وقتی آدم یه روزی فنا میشه

میمیره روح از بدن جدا میشه

پس دیگه جنگ و جدال واسه چیه؟

اونی که مونده تو این دنیا کیه؟

انسان چنان وقتی که به قدرتی میرسه

خودشو گم میکنه این همه ظلم میکنه

این عمر کوتاه ما تموم میشه یه روزی

طعمه خاک میشویم نیست و هلاک میشویم....

در پایان چرا همه چیو میبریم زیر سوال؟چرا ؟ارزش و کرامت انسانی کجا رفته؟

نوشته شده در 88/03/16ساعت توسط فرزانه| |

سلام.

همیشه همه فکر میکنیم این شروع زندگیه که مهمه.در آرزوشیم.تو آروزی خیلی چیزا.چیزایی که نداشتیم و دوست داریم داشته باشیم.و من دارم به این میرسم که دیگه شروع ها فقط مهم نیستن پس پایان چی؟چرا کسی حرف از پایان نمیزنه؟فقط شروع مهم نیست.هیچ وقت به پایان فکر نمیکنیم.چرا؟شاید چون مهم نبوده!!!اما مهمه شاید حتی از شروع مهم تر.البته باید یه چیزی شروع بشه تا پایانی داشته باشه.این شروع و پایان میتونه تو خیلی چیزا باشه.شروع زندگی جدید-شروع فکرای جدید-شروع تصمیمات نو-شروع رابطه ها-شروع روزای تازه-شروع هر چیزی....

اما پایان چی؟تا حالا به این مورد توجه نداشتم.پایان همیشه غم انگیز بوده.همیشه تلخه.به ویژه تو رابطه ها.رابطه های بین آدم های جدید.هیچ وقت خوشم نیومده....

اما هر آغازی یه پایانی داره.پایان شروع زندگیه چیه؟آغاز و شروع سخته و شیرین .اما پایان چی؟به نظرم شروعی خوبه که پایان خوبی هم داشته باشه.کاش برای همه این جوری باشه.همه کسایی که شروع کردن و وسط راه تا پایان هنوز مونده.

من امید وارم فقط شروع نکنیم بلکه برای پایان خوب داشتن هر چیزی هم تلاش کنیم.فرصتها همیشه باقی نیستن و جمله کلیشه ای "گاهی زود دیر میشه"حقیقت پیدا میکنه.

نوشته شده در 88/03/14ساعت توسط فرزانه| |

سلام.

شرح صحنه1:من خیلی تند در پی یافتن راهی برای عبور از میان شلوغی ها بودم.صدای زنی میاد که میگه "خانم ها لوازم آرایش ممنوع است حتی بردن یه مداد چشم که میدونم همه خانم ها دارین برین تحویل بدین"من متعجب از شنیدن قانون هایی که هر روز به تعدادش اضافه میشه رد شدم با عجله...

شرح صحنه 2:تند در حال پایین رفتن از پله های جایی که مرده ها دفن هستن.اوه چه قدر زیاد شدن؟خدایا !به تاریخ تولد ها نگاه میکنم مثل این پیرزن ها که منتظرن ببینن نوبت اونا کی میشه .میبینم به طرز فاحشی سن ها کم شده.متولدین زیادی در اوج جوانی مرده بودن.ای خدا.چه دنیای بی رحمی.اونا شاید مثل خیلی ها هنوز کلی آرزو داشتن که شاید به هیچ کدوم نرسیدن شایدم رسیدن..

شرح صحنه 3:من با یافتن قبر مورد نظرم به فضا نگاهی میکنم و میبینم آدم هایی که تازه عزیزی رو از دست دادن.دنیا همینه.همه یه روز میایم یه روزم میریم.نمیدونم کجا اصلا نمیدونم چی میشه اما خوب شاید جذابیتش به همین باشه.اما جایی که من نشستم خیلی خلوته!!!نمیدونم شاید فراموش میکنیم شاید وقت نداریم شایدم اصلا بگیم چرا باید بریم سر قبر یکی که سالها پیش مرده.من اما نه !!دوست دارم واسه خودم این کارو انجام بدن پس من هم تا بتونم انجام میدم.دارم به این میرسم که در قدیم مردم چه اعتقادای عجیبی داشتن.مثلا یادمه که میرفتن با سنگ ریزه پنجره میکشیدن تا مرده بتونه ببینه!!!!!راست دروغش بمونه نمیخوام مسخره کنم خدای نکرده اما میگم دنیا عوض شده کلی.

شرح صحنه4:من در راه ضریح .تند راه میرم.تا زود برسم.یادمه کوچک تر که بودم خودم رو برای رفتن به نزدیک ضریح میکشتم!!!اما حالا کلی تغییر کردم.همون طور که واستادم خانم نسبتا جوانی میگه"صف نمیره جلو؟"میگم من نمیخوام برم جلو!!! و اون با تعجب زیاد نگام میکنه.کیسه ای پر از لباس رو نشونم میده و میگه "من با کاروان اومدم باید زود برگردم.میخوام این لباس ها رو بزنم به ضریح" وقتی میفهمه من مجاورم میگه هروقت اومدی منو دعا کن .میگم اسمتون؟میگه رضوان!!!گفتم چشم اگه قابل باشم حتما!!!

زن میره جلو.هل میدن.روسری هاشون در میاد خیس عرق شدن.نفس نفس میزنن و چادر به کمر به کار هل دادن مردم بیچاره ادامه میدن.

من اما تو حال خودم مادری رو دیدم که بچش رو سرش میره جلو.بچه حال نداره شاید مریضه.

یاد مریضا می افتم.خدایا آخه گناه دارن چرا؟اونا هنوز بچن هیچی از این دنیا و پستی و بلندیاش ندیدن.چرا؟همه غم هام یادم میره و میرم تو فکر...بچه ها واقعا گناهی ندارن!!!

شرح صحنه5:من در فضای بیرون آماده برای نماز جماعت مغرب.اوه چه عالمه آدم هستن.وقتی حس میکنم که یه چیز مشترک تو همه اینا هست خوشم میاد اما کاش عمیق تر بود.معتقد بودن خوبه!همه با هم خم میشن همه با هم سجده .حس خوبی دست میده.پروانه های زیادی دارن پرواز میکنن.یکی دوتا رو کیفم نشستن یکی میخواد بره لای چادرم یکی تو چشمم...

با کناریم دوست شدم.از کاشمر اومده بود برای کار.فک کن.اگه بگم چقدر میگرفت بهم میخندی اما واقعیه.واسه هر تیکه که میدوخت تو تولیدی 24 تا یک تومانی بهش میدادن.وای خدا!!!!!!!!!!!!!!!آدم از خودش بدش میاد یکی واسه سیر کردن شکم چه کارا میکنه و من راحت شب بخوابم با شکم سیر.....

شرح صحنه6:هوا تاریکه و من با عجله بیرون میرم از فضای اعتقادات قوی مردم.از جایی که مردم حاجت میگیرن و من خودم هم!!!از جایی که پره از انرژی مثبت.از جایی که مردم آرزوشونه دستشون برسه به ضریح.از جایی که بعضی ها هنوزم آدم نشدن!!!!(محلی که نوشته شده آب سرد برای خوردن لطفا وضو نگیرید و من زنی را میبینم که داره وضو میگیره!!!!!!!)میام بیرون و سوار بر اتوبوس در فکر

حس خوبی بود چرا بیشتر نمیام.گاهی شاید حرف زدن با یه سنگ بهتر از هم صحبتی  یاوه گویان  باشه که چیزی جز غیبت و دروغ نصیبت نمیشه!!!!!!

نوشته شده در 88/03/07ساعت توسط فرزانه| |


Design By : Night Skin